من و حسادت و حسرت
وقتی حسادت را
با بدخلقی بیرون می کنم
حسرت رفتنت
لحظه ایی امانم نمی دهد
آن گونه که من امان ندادم
به ماندنت
وقتی تو می روی
حسادت هم می رود
و همین نزدیکی
شاید پشت در خانه ام
کمین می کند
تا تو باز گردی
و او نیز
اما تو و حسادت که از در می روید
حسرت است که می آید
او که می آید
چنان اشک می ریزم
که هر دومان می پنداریم
پس از این
حسادت این نزدیکی ها
جایی ندارد
و با چشمانی اشک بار
آنچنان عاشقانه می خوانمت
که نمی توانی مهربانیت را
پشت پرده ایی از اخم
پنهان کنی
و من
سرخوش از آمدنت
حسرت را با همه اشکهایم
به دست فراموشی می سپارم
و آه
حسادت را می بینم
که دوشادوش تو
با لبخندی موذیانه
برای عذاب من و آزار تو
قدم بر می دارد
به چشمهای بی گناه تو خیره می شوم
که تا لحظاتی دیگر
یکی اشک است و
یکی خون
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۷ ساعت 14:6 توسط پرستو
|