روزها میگذرن مثل برق وباد ومن اسیر این گذر.

کاش می شد توی بچگی توی دبستان پشت نیمکت کهنه کلاس جا موند.کاش هیچوقت زنگ پایان کلاس به صدا در نمی اومد.کاش هنوز هم اضطراب و ترسم به خاطر ننوشتن مشقهام بود و دلهره صدا کردن اسمم برای حل مسئله بی جواب پای تخته سیاه.

کاش هنوز کلاس دوم بودم همون کلاس انتهای راهرو.همون کلاس بزرگ.وخانم حیاتی با اون قد بلند و صدای مهربونش که تا همیشه توی خاطرات کمرنگ بچه گیم موندگاره.

یادش به خیر.چقدر جمله سازی سخت بود.

خانم حیاتی یه کلمه داد و ازمون خواست باهاش جمله بسازیم.

خوب بچه ها با کلمه (فکر ) جمله بسازید.همه بچه ها یه جمله تکراری رو ساختن.

خانم حیاتی از هر کدوم از بچه ها که می پرسید این جمله رو می شنید ( من فکر می کنم ) دیگه حسابی کفرش در اومد.نوبت من که رسید جواب دادم ( من در مورد آینده ام فکر می کنم ) ازم خواست که برم این جمله رو پای تابلو بنویسم و رفتم و نوشتم.

اونقدر تشویقم کرد که باورم شد فکر کردن به آینده بهترین کاره و چنان بی تاب آینده شدم که که فراموش کردم کودکی رو.

خانم حیاتی شاگرد شما امروز بزرگ شده اونقدر که دلهره هیچ مشقی رو نداره اما داتنگ اون کلاس بزرگ و اون نیمکت قدیمی و صدای مهربون شماست و خسته از فکر کردن به آینده.

کاش من هم مثل بقیه جواب می دادم(من فکر می کنم ) وآینده رو به روزهای نایاب کودکیم راه نمی دادم.

خانم حیاتی شاگرد شما از هر چی آینده است خسته شده و دلش می خواد به بچگیاش پناه ببره.