تقدیم به او که روزگاری همه روزگارم بود

 

                                                                                                         نگران بودم نگران نفسهایت.بی تاب بودم بی تاب صدایت.ودلتنگ نگاهت وچشم به راه قدمهایت.

نگران بودم که مبادا بیایی و من غافل از این آمدن باشم و لحظه ایی چشمانم بسته شود.دلتنگ صدای تپیدن قلبت و چشم به راه قدمهای استوارت.

وقتی دلم تنگ توست خوشبختم که دلم غیر تو از هر چه هست و نیست خالی میشودو لایق بودن تو.تو چه باشی چه نباشی دل من تنگ است!وقتی نیستی تنگ نبودن و دوری وندیدنت است و وقتی هستی تنگ این که دیگر تحمل بی تو بودن وجدایی را ندارد.وروحم دیگر این جسم خسته را نمیخواهدآرزویش با تو زیستن است وبودن با روح وجسمت.

با تو از تنهایی روح بگویم یا از خستگی جسم.با تو از دلتنگیم بگویم یا شادیم.با تو از اشکهایم بگویم یا خنده ها.با تو از چه بگویم که مهم نیست هر چه باشد.مهم بودن توست ودلتنگی من.تو که باشی من تشنه شنیدنم.تو که باشی سکوت هم زیباست آخر قصه ها و ناگفته ها را از چشمانت میشنوم و میخوانم چه حاجت به سخن گفتن.اگر اصرار به گفتن تو دارم از گناهم چشم بپوش  که آن اصرارفقط برای شنیدن صدایست که همیشه بیقرار آنم.

دستانم را ببین چگونه در حضور تو میلرزند.چشمانم را ببین که در حضورت با شرم همخانه می شوند.به صدایم گوش بده که چگونه از هیجان و اضطراب آمدنت به لرزه می افتد.وزانوانم که دگر یارای تحمل جسم را ندارندواشکی که می آیدونمیدانم از شادی حضورت است یا دلتنکی رفتن دوباره ات وحالا که نیستی می نویسم ازخوشحالیم که دلی عاشق دارم از دلتنگیم که نیستی از اندوهم که دیر زمانیست تو را ندیده ام و از امیدم که گفته ایی می آیی!

نفس میکشم عمیق!آنقدر عمیق که با دمش آرامش میگیرم و با بازدمش هر چه ناپاکیست از خود دور میکنم.آخر دلی ناپاک را جای تو نیست.